اگر مجبورید یک حرف را چندین مرتبه برای فرزند پیش دبستانی خود تکرار کنید تا گوش کند، این مطلب را مطالعه کنید. عده ای از پدر و مادرها وقتی می بینند فرزند کوچکشان به حرفهای آنها در لباس پوشیدن یا در جمع کردن وسایلش و ... توجهی نمی کند و به تماشای تلویزیون یا بازی ادامه می دهد دائم صدایش می کنند و فریاد می کشند. آنها فکر می کنند که هر چه بیشتر حرفشان را تکرار کنند ، فرزندشان سریع تر گوش می دهد. در حقیقت، قضیه بر عکس است. به طور معمول اگر قبل از انجام کاری گفته خود را 4 ، 5 یا 6 مرتبه تکرار کنید، بچه می آموزد که نباید گوش دهد. بچه ها زرنگتر از آن هستند که ما فکرش را می کنیم. آنها ارزش زمانی که برای اولین مرتبه او را صدا می کنید و زمانی که واقعاً با او کار دارید را می دانند و احتمالاً از 5 یا 10 دقیقه اضافی استفاده کرده و به بازی خود ادامه می دهند.
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند...
یا مدام براى نبودنت، براى خط زدنت تلاش مى کنند؟
نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!
من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم!
اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید،
فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید،
براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید،
براى اثبات خوب بودن نباید جنگید!
بعضى چیزها وقتى با جنگیدن به دست مى آیند، بى ارزش می شوند!
این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد،
از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند، فاصله می گیرم،
از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند، فاصله می گیرم،
از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند، فاصله می گیرم،
با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید، باید نادیده شان گرفت و از آنها عبور کرد.... آنها را می بخشم؛ نه براى این که مستحق بخشش اند، براى این که من مستحق آرامشم!
( با اقتباس از نظریات فروید، پدر علم روانشناسی دنیا)
خدایا....
دریافته ام کسی که می گوید " برایم دعا کن ..."..
از روی عادت نمی گوید....!
کم آورده است....
صبرش تمام شده است ....
ولی دردهایش هنوز باقی مانده است....!!!
مهربانم..!!کاش می دانستی چقدر دردناک است ،شنیدن جمله :
"برایم دعا کن..."
خدایا کمکش کن ..
هنوز هم به معجزه کرامتت ایمان دارد.... یارب!
هنگامی که ثروتم دادی، خوشبختی ام رانگیر.
هنگامی که توانایی ام دادی، عقلم را نگیر.
هنگامی که مقامم دادی،
تواضعم رانگیر.
انگاه که تواضعم دادی ،
عزتم رانگیر.
وقتی قدرتم دادی ،
عفوم رانگیر .
هنگامی تندرستی ام دادی،
ایمانم رانگیر . و آنگاه که فراموشت کردم ، فراموشم مکن،
آمین یا رب العالمین

کامبیز توانا - روزنامهنگار
اوتیسم یا آتیسم از خانواده اختلال است. هرجا اسم و نام و ردپایی از اختلال باشد، خیلی چیزها در حاشیه آن تغییر میکنند. ورودش به زندگی هرکسی یا هرخانوادهای با چالش یا به قول خودمان با چند ریشتر زمین لرزه است و زندگی کردن و ماندن و جنگیدن و مهار آن مانند زندگی تا آخر عمر در یک گسل متحرک است. این را به معنای بد آن نمیگویم. قصدم این است بدانیم این از آن نوع چالشهاست که ته و پایانی نمیتوان بر آن متصور شد. خیلیها هستند که با تلاش و ممارست و برنامههای کمکی زیاد به حد زیادی از استقلال در زندگی میرسند ولی با این حال و حتی در نمونههای خیلی موفق، ریشههای اوتیسم در افراد به طور کامل از بین نمیرود. این نوشتار فقط برای کسانی نیست که چیزی از اوتیسم نمیدانند. اگر هم کسی در نزدیکهای شما هست و یا در فامیل و دوست و آشنا، این مطلب برای شما هم هست. برای آنها هم هست. وقتی ما پدیده و اختلال را بدانیم و حواشی آن را بشناسیم، برای کمک کردن و کمک گرفتن آمادهتر هستیم.
مرحله اول: مرگ را منکر میشوند
همه
آنها که در مجلس سوگواری پسرش بودند، حالا او را بعد از چند ده سال به یاد میآورند
و خیلیها هنوز هم وقتی یادش میافتند بیاختیار اشک مینشیند گوشه چشمهایشان.
پیراهنی سبز زمردی پوشیده بود، بزککرده و آراسته، مثل مادری که پسرش را داماد
کرده باشد. میان سیاهپوشها که گریه میکردند، میگشت، کِل میکشید، نقل میپاشید
و میگفت: «چرا ناراحتید؟ پسرم نمرده است! داماد شده...» انکار معمولا نخستین مرحله پس از
شنیدن خبر مرگ یک عزیز است. وصفی که از این زن کردیم البته برای همه سوگوارها با
این شدت رخ نمیدهد. برخی از آنها فقط وقتی خبر مرگ محبوبشان را میشنوند، تا مدتی
به دیگران التماس میکنند، حقیقت را بگویند و اعتراف کنند او نمرده و همه این
جریان شوخی تلخ و بیمزه بوده است. نمونه دردناکتر انکار، زن سوگواری است که به
سردخانه بیمارستان رفته بود و به مسئولش میگفت پزشک معالج مادرش اشتباه کرده و در
حالی که او زنده بوده، به سردخانه تبعیدش کرده است. او حتی پس از آن که مسئول سردخانه ناچار شد جسد مادر را به او
نشان بدهد، نهیب مرگ را باور نکرد و ضجه میزد که «گوش کنید... دارد نفس میکشد....
چطور نمیبینید؟!»
شکل سادهتر
این مرحله، خوابهایی است که دقیقا پس از شنیدن چنین خبرهایی میبینیم. در این
خوابها معمولا کسی که مرده، ناگهان زنده میشود و توضیح میدهد دربارهاش اشتباه
کردهاند و در همه مدتی که برایش عزاداری میکردید، زنده بوده است. کم اتفاق میافتد
کسی در مرحله انکار بماند، اما برخی افراد هم ممکن است تا پایان عمر در این مرحله
تثبیت شوند مثل مادری که تا پایان عمر، غروبها روی چهارپایهای چوبی جلوی در خانهاش
مینشست و چشم انتظار پسر میماند؛ هرچند به او خبر داده بودند پسرش فوت شده است.