سایت تخصصی روانشناسی

مدیر سایت: دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی

سایت تخصصی روانشناسی

مدیر سایت: دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی

سایت تخصصی روانشناسی
دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی
استادیار دانشگاه فردوسی مشهد

آدرس محل کار:

آدرس دانشگاه: مشهد ، میدان آزادی ، دانشگاه فردوسی ، دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی ، گروه علوم تربیتی ، تلفن تماس : 05138805000داخلی 5892

آدرس مرکز مشاوره : مشهد، پنج راه سناباد، تقاطع خیابان پاستور، ساختمان پزشکان مهر، مرکز مشاوره و خدمات روانشناختی اندیشه و رفتار، شماره های تماس: 05138410132 و 05138482093


سایر موضوعات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات

۱۰۴ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است


یاد سهراب بخیر!
آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست

حسن شاه دین شرف بخشید ملک طوس را

شمع آری می کند روشن دل فانوس را

دیده را گفتم که این روشندلی از چیست برگفت

توتیای خویش کردم خاک پاک طوس را

گشت مدفون جسم پاک حضرتش,ماتم که چون

در دل قطره نهان کردند اقیانوس را

کرد حیران شوکت دربان او چشم قباد

کرده مفتون حشمت خدام او کاووس را

از برای خاکروبی درش روح الامین

در کف خودهر سحرگیر د پر طاووس را

فکرت سقراط , در کنه کمالش محو ومات

حکمتش , در حیرت آورده است جالینوس را

مشعل خورشید , روشن از فروغ روی اوست

پرتوش پر آب دارد چشم بطلمیوس را

طالبان دعوت حق , در حریمش شنیدند

روز و شب با گوش ودل آهنگ نای و کوس را

ای که در اسما اعظم عمر خود کردی تباه

در خراسان آی و بنگر مظهر قدوس را

ای که مشتاق لقایی , بر حریمش رو نما

تا به جشم دل ببینی ان کنارو بوس را

گر رضای حق به جان خواهی , رضای او طلب

غیر ازاین درگه چه پویی عالم محسوس را

آن که باشد ضامن آهو به نزد عام و خاص

میکند امید وار از لطف خود مایوس را

سوختم گر درغمت نبود گریز از سوختن 

گرد شمع عارضت پروانه محبوس را


محمد علی مجاهدی (پروانه)

اول ماه ربیع الاول سال اول هجری قمری مصادف است با هجرت پیامبر اکرم(ص) از مکه به مدینه.

داستان هجرت پیامبر(ص) به اختصار این است که عده ای از سران و متمکنان شهر یثرب(که بعد از ورود پیامبر (ص) بدانجا مدینه خوانده شد) با آن حضرت پیمان بستند که در صورت هجرت پیامبر به آن شهر، به آیین اسلام بگرایند.

مشرکان قریش که خیال قتل پیامبر(ص) را در سر می پروراندند با طرح توطئه ای شوم، افرادی چند از قبایل مختلف فرا خوانده شبانه به خانه رسالت هجوم آوردند.

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1393/02/22/13930222000025_PhotoA.jpg


مهرداد اوستا




وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم



اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم



وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم

شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم



اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت

کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم



کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب

ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوه دویدم



مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم

چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم



چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم

چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم



بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم

ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم



نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل

ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم



جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی

چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم



به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون

گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم



وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم

ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟



هوشنگ ابتهاج (سایه) و مشفق کاشانی دو غزل و قیصر امین‌پور یک سه‌بیتی زیبا درباره امام دوازدهم و غایب شیعیان جهان سروده‌اند.

http://media.farsnews.com/media//8805/Images/jpg/A0720/A0720279.jpg

* هوشنگ ابتهاج (سایه)


نامدگان و رفتگان از دو کرانه زمان
سوی تو می‌دوند هان! ای تو همیشه در میان

در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان

هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن
آینه ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

ای گل بوستان سرا از پس پرده‌ها درآ
بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان

ای که نهان نشسته‌ای باغ درون هسته‌ای
هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان

آه که می‌زند برون از سر و سینه موج خون
من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
کز نفس تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

پیش تو جامه در برم نعره زند که بر دَرم!
آمدنت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان...


* قیصر امین‌پور

طلوع می‌کند آن آفتاب پنهانی
ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می‌پرد نشانه چیست
شنیده‌ام که می‌آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر از هزار بار بهار
کسی شگفت کسی آن چنان که می‌دانی


* مشفق کاشانی

مردم دیده به هر سو نگرانند هنوز
چشم در راه تو صاحب‌نظرانند هنوز

لاله‌ها، شعله‌کش از سینه داغند به دشت
در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غیبت، خبری باز فرست
که خبریافتگان، بی‌خبرانند هنوز

رهروان، در سفر بادیه حیران تواند
با تو آن عهد که بستند، برآنند هنوز

ذره‌ها در طلب طلعت رویت با مهر
هم‌عنان تاخته چون نوسفرانند هنوز

طاقت از دست شد ای مردمک دیده! دمی
پرده بگشای که مردم نگرانند هنوز


منبع : خبرگزاری فارس


 

با کدام آبرویی روز شمارش باشیم؟

 

عصرها منتظر صبح بهارش باشیم؟

 

سال ها منتظر سیصد و اندی مرد است

 

آنقدر مرد نبودیم که یارش باشیم...

 

گیرم امروز به ما اذن ملاقاتی داد

 

مرکبی نیست که راهی دیارش باشیم

 

سال ها در پی کار دل ما  افتاده

 

یادمان رفت کمی در پی کارش باشیم

 

ما چرا؟ خوبترین ها به فدای قدمش

 

حیف او نیست که ما میثم دارش باشیم؟

 

اگر آمد خبر رفتن ما را بدهید

 

به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم...

 

اللهم  عجل لولیک الفرج

 

سلامتی حضرت بقیةالله و تعجیل در امر فرج آن حضرت صلوات.

ندای آغاز

کفش‌هایم کو،
چه کسی بود صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
ومنوچهر و پروانه، و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه‌ها
می‌گذرد
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می‌روبد
بوی هجرت می‌آید
بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
آسمان هجرت خواهد کرد
باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچکس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم می‌گیرد
وقتی از پنجره می‌بینم حوری
� دختر بالغ همسایه � پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می‌خواند
چیزهایی هم هست، لحظه‌هایی پر اوج
(مثلاً شاعره‌ای را دیدم
آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی در شب‌ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه پیراهن تنهایی من
جا دارد، بردارم،
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می‌خواند
یک نفر باز صدا شد: سهراب!
کفش‌هایم کو؟

سهراب سپهری