سایت تخصصی روانشناسی

مدیر سایت: دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی

سایت تخصصی روانشناسی

مدیر سایت: دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی

سایت تخصصی روانشناسی
دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی
استادیار دانشگاه فردوسی مشهد
مدیر پلی کلینیک روانشناسی بالینی و مشاوره دانشگاه فردوسی مشهد

آدرس محل کار:

آدرس دانشگاه: مشهد ، میدان آزادی ، دانشگاه فردوسی ، دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی ، گروه علوم تربیتی ، تلفن تماس : 05138805000داخلی 5892
پلی کلینیک روانشناسی بالینی و مشاوره دانشگاه فردوسی مشهد : شماره داخلی 3676

آدرس مرکز مشاوره : مشهد، پنج راه سناباد، تقاطع خیابان پاستور، ساختمان پزشکان مهر، مرکز مشاوره و خدمات روانشناختی اندیشه و رفتار، شماره های تماس: 05138412279


سایر موضوعات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات
 

 چگونه ایستادگی ابراهیم در مقابل شیطان عِید الأضحیٰ

عید قربان یادآور حماسه بزرگ حضرت ابراهیم و اسماعیل علیهما السلام و سربلندی آنان در آزمون بزرگ الهی به شمار می‌رود؛ روزی که ابراهیم در مقابل فرمان الهی در مقابل سخت‌ترین آزمون‌ها یعنی وابستگی به فرزند، تسلیم حق شد و فرزند را به ذبحگاه برد اما خداوند مهربان که تند قصد آزمون پیامبرش را داشت، مسیری دیگر پس از ایستادگی ابراهیم در مقابل شیطان پیش روی او گذاشت که ثمره آن عِید الأضحیٰ شد.

 آن هنگام که اسماعیل ده ساله و اسحاق پنج ساله شد، ابراهیم با خدای تعالی نذر کرده بود که اگر مرا پسری بُوَد او را از قِبَلِ خدای تعالی قربان کنم؛ پس چون پسران، بزرگ شدند، خدای عزَّوجلّ آن نذر را یاد کرد و او را به خواب بنمود که نذر خویش را وفا کن... .

پس ابراهیم علیه السلام چون به خواب بدید که پسر را ذبح کن، هر آینه دل بنهاد بر این، و [قصد کرد تا] پسر را به مَذبح بَرَد به جای قربان تا او را ذبح کند و علمای اخبار بدین اندر اختلاف کرده اند که این کدام پسر بود. گروهی گفتند: اسحاق بود و گروهی دیگر گفتند: اسماعیل بود. ولیکن از پیغامبر علیه السلام یکی خبر درست روایت کنند که آن دلیل است که اسماعیل ذبیح بود آن جا که فرمود: من پسر دو ذَبیحَم و پدر مرا از بهرِ خدای ذبح خواست کردن. یکی اسماعیل را خواست و دیگر پدر خویش را عبداللّه بن عبدالمطلب که مهترِ همه مکه بود.

«إِنِّی أَرَی فِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُک» پسر نازنینم! در خواب به من امر شده تو را در راه خدا قربانی کنم «فَانظُرْ مَاذَا تَرَی» نظر تو چیست؟! چقدر زیبا جواب داد این شیرین پسر: «یا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنْ الصَّابِرِینَ» ای پدر! هرآنچه بدان مأموری انجام بده، ان شاءالله مرا از بندگان صبور و شکیبا خواهی یافت. خیال ابراهیم بیشتر آرام گرفت و وی بر داشتن چنین پسری خدای را سپاس و بر خود مباهات کرد. آن گاه پسر را با ملاطفت و مهربانی بسیار در آغوش فشرد و بوسه ای بر فرقش زد و دست محبت و نوازش بر سر و گیسوانش کشید.

ابراهیم به همراه اسماعیل، سعی را تمام کرد و سپس طواف نمود و در مقام خودش (مقام ابراهیم) دوگانه ای به جای آورد. آن گاه بَند و بُرنده تیز و پارچه پاکیزه برداشت و با اسماعیل به قربان گاه شتافت. او در این راه گام ها را بلند و با شتاب برمی داشت؛ زیرا معتقد بود در کار خدا باید تعجیل کرد.

در بین راه، ابلیس چند مرتبه به سراغش آمد تا وسوسه اش کند، بلکه بتواند پس از این همه امتحان ها و ابتلاءها و سرسپردگی و بندگی ابراهیم، وی را از صراط حق بازدارد و به باطل کشاند. اما، مگر می توان ابراهیم را از راه حق منحرف نمود. ابراهیم با صلابت فوق بشری و با ابهتی راستین، بر نفس سرکش لگام عدم زد و شیطان را با سنگ راند و رمی جمره کرد؛ گویی گرگی درّنده را با کلوخی چند از خود دور می کند.

به منا رسیدند. بی درنگ دستان اسماعیلش را از پشت بست و بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ را بر زبان جاری کرد و در حالی که برای آخرین بار با محبّت پدرانه سیمای نازنین اسماعیل را به تماشا نشسته بود.

چشم بر سپیدی گلوی اسماعیل دوخت و خنجر بُرّان را بر حنجرش آشنا ساخت. اما هر چه کشید، کارد تیز نبرید. ابراهیم بر قدرت دست افزود و با توانی دوچندان بر دسته چاقوی تیز فشار وارد کرد و آن را با شدت کشید؛ اما گویی از این چاقو، در عالم چاقویی کندتر وجود ندارد!

ناگاه ابراهیم از شدت عصبانیت کارد را بر سنگی در آن نزدیکی فرود آورد و آن سنگ به دو نیم شد. ابراهیم با تعجب و عصبانیت به کارد خطاب کرد که: ای چاقو! گلوی اسماعیلم را برای خدا نمی بُری، اما سنگ را خُرد می کنی؟! گویا چاقو به آواز درآمد که: ای ابراهیم! تو می گویی و می خواهی ببُرمش، اما خدا می گوید نَبُر.

عید قربان، عید الاضحی نیز خوانده می‌شود اما چرا؟ ضحی به معنای برآمدن آفتاب است بر بلندترین جایگاه خود در آسمان است؛ به گونه‌ای که هیچ چیزی در سایه قرار نگیرد و سراسر سطح زمین را خورشید فرابگیرد. در واقع عید قربان و آزمون سختش برای ابراهیم خلیل، روز بزرگی بود که آفتاب حقیقت چنان تند و قائم تابید که هیچ سایه‌ای برای اختفاء و پنهان کاری و فریب‌کاری باقی نمی‌گذاشت و این اهمیت چنین آزمونی بود که پاداشش چنین بزرگ بود. اتفاقی که یادآور حدیثی قدسی است:

«من طلبنی وجدنی و من وجدنی عرفنی و من عرفنی احبنی و من احبنی عشقنی و من عشقنی عشقته و من عشقته قتلته و من قتلته فعلیّ دیته و من علیّ دیته فأنا دیته | آن کس که مرا طلب کند، مرا می یابد و آن کس که مرا یافت، مرا می شناسد و آن کس که مرا شناخت، مرا دوست می دارد و آن کس که مرا دوست داشت، به من عشق می ورزد و آن کس که به من عشق ورزید، من نیز به او عشق می ورزم و آن کس که من به او عشق ورزیدم، او را می کشم و آن کس را که من بکشم، خونبهای او بر من واجب است و آن کس که خونبهایش بر من واجب شد، پس خود من خونبهای او می باشم.»

 

 

منبع: تابناک

 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی