سایت تخصصی روانشناسی

مدیر سایت: دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی

سایت تخصصی روانشناسی

مدیر سایت: دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی

سایت تخصصی روانشناسی
دکتر سکینه سلطانی کوهبنانی
استادیار دانشگاه فردوسی مشهد
مدیر پلی کلینیک روانشناسی بالینی و مشاوره دانشگاه فردوسی مشهد

آدرس محل کار:

آدرس دانشگاه: مشهد ، میدان آزادی ، دانشگاه فردوسی ، دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی ، گروه علوم تربیتی ، تلفن تماس : 05138805000داخلی 5892
پلی کلینیک روانشناسی بالینی و مشاوره دانشگاه فردوسی مشهد : شماره داخلی 3676

آدرس مرکز مشاوره : مشهد، پنج راه سناباد، تقاطع خیابان پاستور، ساختمان پزشکان مهر، مرکز مشاوره و خدمات روانشناختی اندیشه و رفتار، شماره های تماس: 05138412279


سایر موضوعات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران
آخرین نظرات



نویسنده و کارگردان : مجید مجیدی .
بازیگران: پرویز پرستویی، رویا تیموریان، آفرین عبیسی، محمود بهرازنیا، شراره دولت آبادی، ملیکا اسلافی، احمد جواهری و محمدرضا ناجی .
تاریخ شروع فیلمبرداری: 28 بهمن 1382 - تهران .
تاریخ پایان فیلمبرداری: 22 مرداد - پاریس .


عنوان این فیلم در ابتدا " بازگشت " بود که به " بید مجنون " تغییر نام داد . فیلمبرداری این فیلم با مدیریت"محمود کلاری" در تهران ، لواسانات و بخشی از آن در کشور فرانسه ، شهر پاریس انجا م پذیرفته است . همچنین تدوین "بید مجنون" در استودیو روشنا و توسط حسن حسندوست انجام گرفته است . صدا برداری این فیلم توسط یدالله نجفی و صداگذاری و میکس آن توسط محمدرضا دلپاک انجام شد.بازیگرانی همچون پرویز پرستویی ، رویا تیموریان ، صغری عبیسی ، محمود بهزازنیا و ملیکا اصلانی دراین فیلم نقش آفرینی میکنند. " بید مجنون " محصول سازمان سینمایی سوره است . بید مجنون ، پرطرفدارترین فیلم جشنواره بیست و سوم فجر، در ۹ رشته نامزد دریافت سیمرغ شد و در نهایت چهار سیمرغ بلورین را به خود اختصاص داد . این فیلم سیمرغ بلورین بهترین صدابرداری (یدالله نجفی)، سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (پرویز پرستویی) سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی (مجید مجیدی) و نیز سیمرغ بلورین بهترین فیلم از نگاه تماشاگران را دریافت کرد.

یوسف نابینا که به نظر میرسد دچار بیماری مهلکی است،برای معالجه چشمانش،با پشتیبانی دایی ثروتمندش،راهی فرانسه میشود.در آنجا پزشکان، بیماریاش را خوش خیم و بیاهمیت تشخیص میدهند،درعین حال در مییابند که انگار راهی به بینایی یوسف وجود دارد.پس،چشمانش جراحی و بینا میشوند.از اینجا فیلم رنگ دیگری میگیرد.یوسف،بی قرار و تشنه دیدن، تصاویر پاک و ناپاک را با هم میبلعد.مجنون میشود و به سوی گناه میرود.بینایی اکنون رابطی شده که او آلودگی ها و زشتیها را ببیند. پس عطش دیوانه وار دیدن او را به سوی گناه میکشاند؛ تا آن که بار دیگر بیناییش را از دست میدهد.در دنیای تاریکی او بار دیگر به درگاه خدا استغاثه و توبه میکند.مورچه ای که گویی قاصد بارگاه ملکوت است، آرامش را برای یوسف باز می آورد.

از موفق ترین صحنه های فیلم ، سکانسی از فیلم که پرستویی با اخم هایی درهم و جدی در شلوغی خیابان رو به دوربین حرکت میکرد و به هرکسی که از روبه رو میآمد تنه میزد ، از دیگر صحنههای خوب فیلم سکانسی بود که در آن مجیدی با استادی و مهارت خاصی هیجان و استرس پرستویی را قبل از باز کردن باندهای چشماش نمایش داده بود . هر تماشاچی که این فیلم را میبیند قطعا نمیتواند صحنهای را که در فرودگاه گرفته شده را فراموش کند . بعد از 38 سال نابینایی پرستویی در جمع زیادی از آشنایانی قرار میگیرد که هیچ کدام برایش آشنا نیستند . وقتی چشماش به دنبال زنش میگردد ، معمولا بر روی زنان زیبا و خوش سیما مکث و زوم میکند . اما بهترین صحنهی فیلم نمایی بود که پرستویی در هنگامی که نابینایاش برای بار دوم برمیگردد و دچار پریشانی و آشفتگی خاصی شده از جلوی مغازهای ساعت فروشی رد میشود که صدها ساعت شماتهدار که هر کدام وقتی را نشان میدادند و آونگهایشان هر کدام به ریتمی بود عبور میکند. این صحنه از فیلم ، آشفتگی درونی پرستویی را به خوبی به تماشاچی منتقل میکند.
اکثر بینندگان فیلم بید مجنون بر این مطلب متفق القول هستند که پایانی فیلم پایانی ضعیف و ناامید کننده بود . پایانی که اکثر تماشاچیان را با دلی ناراضی از جاهای خود بلند می کند و موجب تضعیف ، نقاط قوت ابتدایی فیلم می شود . با شروعی عرفانی و فلسفی ، این پایان جای بسی تعجب بود !!

بید مجنون نمادی است از خفته ای که بیدار می شود و با به دست آوردن سیب آگاهی، زندگی خود را تباه می کند. همچون چوب درخت بید که زود تباه می شود. روشنایی طلبی درخت بید، باعث می شود که به سوی بصیرت و بیداری قد بکشد و یوسف که عاشق بید مجنون یا بید بیدار است، همچون آدم ابوالبشر از بهشت کوچک خود که در ابتدای داستان فقط برای لحظه ای آرزوی دیدارش را داشت، طرد می شود. نابینایی یوسف و زندگی آدم در بهشت با هم در تقارن قرار دارند، به گونه ای که کسب بینایی دیگر نعمتی نیست که یوسف از آن بهره مند شود. همچون گاز زدن سیبی که به جای دادن لذت جاودانه، رنجی ابدی برای نسل بشر به ارمغان می آورد. دوران نابینایی یوسف که زندگی مفید او را در بر می گیرد، روزگار خوشبختی اوست. خوشبختی یعنی قدر داشته ها را دانستن. اما یوسف در دوران بینایی چشم، بینایی درونش را از دست می دهد، به طوری که چشم های او مانع یافتن راه های از پیش رفته می شود. چشم های او به جای اینکه او را در کمال طلبی یاری دهند، سد راه او می شوند و به قولی: «ز دست دیده و دل هر دو فریاد، که هر چه دیده بیند دل کند یاد» چشم های یوسف او را به دیدار چهره های زیبا می برند و به پشت ویترین ها و بیدار کردن هوس های خفته.
داستان بید مجنون از اسطوره هایش فراروی می کند و یوسف را تازه پس از بینایی چشم به چاه می اندازد و گم گشته می کند. برادران یوسف، همان چشمان او هستند که دل او را کور می کنند و قدم های او را کورکورانه.
فیلم با زبان سمبل های تصویری، اسطوره ای و ادبی با مخاطب به گفت و گو می پردازد و داستان را به پیش می برد. ورود یوسف به کارخانه ریخته گری، تلنگری است به او که گل هر کس به گونه ای سرشته شده است، اما یوسف از درک نشانه ها ناتوان می ماند. جرقه ای بر پیراهن او می جهد که این خود نشانه دیگری است دال بر اینکه «بر آتش همچو خار خشک سوزی، اگر چشم خرد را باز دوزی» (فرخی) اما این نشانه نیز از چشمان به ظاهر بینای یوسف پنهان می ماند و در انتها همچون خار خشکی می سوزد. مورچه نماد دیگری است که بینایی یوسف را به او هشدار می دهد. اما یوسف تنها به دیدن مورچه اکتفا می کند و از دال به مدلول می رود. با دیدن مورچه درمی یابد که می بیند. اما حضور مورچه او را به تفکر برنمی انگیزد. مورچه فرصت کوچکی است که باید باری را به مقصد برساند و یوسف اگر سلیمان وار با زبان مورچه آشنا می بود، فرصت هایش را غنیمت می شمرد. اما نه تنها موقعیت های پیشین خود را از دست می دهد، توانایی هایش را نیز فراموش می کند، به طوری که دیگر حتا قدرت خواندن و نوشتن به سبک نابینایان و حتا قدرت راه رفتن و راه یافتن پیشین خود را از دست می دهد. در انتهای فیلم دوباره همان مورچه بر روی نامه یوسف نابینا ظاهر می شود و همچنان باری را به سویی می برد. باری که یوسف به زمین گذاشته و اکنون چنان گم گشته بود که توان بازگشت به کنعانش نبود.



نگاهی دیگر به فیلم بید مجنون:
بید مجنون ششمین ساخته بلند مجید مجیدی است ،

که در حقیقت 5 سال بعد از آخرین ساخته او یعنی فیلم باران ساخته شده است و در نیمه دوم مرداد ماه 84 به نمایش در آمد . بسیاری از منتقدان سینما این فیلم را ادامه فیلم رنگ خدا می دانند. همان کودک 8 ساله ای که این بار در قالب مردی 43 ساله نقش ایفا می نماید . در عین حال تعداد دیگری از منتقدان و تحلیل گران سینما این فیلم را نقطه مقابل رنگ خدا می دانند . در رنگ خدا با کودکی روبرو بودیم که علیرقم نا بینا بودن ، بسیاری از چیزها را می دید و درک می نمود ولی در فیلم بید مجنون با مرد نا بینایی مواجه هستیم که بعد از آنکه بینایی خود را بدست می آورد ، خواسته یا نا خواسته چشم بر روی بسیاری از حقایق و واقعیت های زندگی می بندد و حتی از درک عمیق گذشته خود نیز فاصله می گیرد.

ما مجیدی را با فیلم های کودکانه او می شناسیم و بسیاری، بید مجنون را فاصله گرفتن مجیدی از دنیای کودکانه فیلم های قبلیش می دانند. ولی از نظر من تمام فاکتورهای یک فیلم با ژانر کودکانه در بید مجنون مستتر می باشد. پاکی ، بی آلایشی ، شیطنت ، شناخت جهان ، ترس های کودکانه و ....
در حقیقت یوسف نابینا ، کودکی است که بعد از 38 سال می تواند ببیند ، و هنوز بسیاری از افکار او متعلق به دوران کودکی او است . شاید اوج این مطلب را می توان به وضوح در بعضی از سکانس های فیلم مشاهده نمود ، همانند زمانی که یوسف در فرودگاه به چهره مادرش خیره می گردد و یا هنگامی که به همراه کودک خود، همانند یک کودک، با رنگهای مداد رنگی بازی می کند.
یوسف با بینا شدن از دنیای 38 سال پیش خود فاصله گرفته و به دنیای جدیدی پرتاب می گردد . پس از بینایی اغلب تصاویر حاکی از آلودگی و خرابی است ، بچه ها جیب مسافران را می زنند ، تلویزیون صحنه ها جنگ و وحشی گری را نمایش می دهد و مهم تر از همه چشم با خود حسادت و دنیا طلبی را به همراه می آورد .
بید مجنون ، جنگ بین دیدن و ندیدن است .

به صورت کلی اصل فیلم را می توان به سه قسمت مجزا تقسیم نمود. نابینایی ، بینایی ، نابینایی.تمام فیلم را می توان در سکانسی که یوسف باند چشم خود را با ترس باز می کند و مورچه ای را می بیند که از محیط روشن به محیطی تاریک و دوباره وارد روشنایی می شود ، خلاصه نمود.
و سئوال من از شما این است آیا واقعاً دوران بینایی یوسف ، دوران تیره زندگی او بود ؟!
اگر من و شما خود را به جای فردی بگزاریم که در 8 سالگی نابیــنا می شود و در ده چهارم زندگی خود بی نــایی خود را بدست می آورد و با تصاویری مواجه است که هیچ انتظاری از آن ندارد ، به همه چیز پشت نمی کنیم و پشت پا به تمام عقاید و خیال بافی های گذشته خود نمی زنیم؟!
شاید بتوان با این دید نیز ،به فیلم بید مجنون و شخصیت یوسف نگاهی کرد ، دید و نگرشی واقع بینا نه به زندگی نابینایی بینا شده . یوسف کودکی است که در چهل سالگی دوباره متولد شده است ، او باید دوباره همه چیز را بشناسد ، کشف کند و به عبارتی خود را پیدا کند . او استاد دانشگاهی است که در درک رنگ بنفش مداد رنگی عاجز است و این پارادوکس عظیم دوران بینایی و نابینایی اوست
او بعد از بینایی می تواند این واقعیت را بداند که بیشتر چیزها را نمی داند .
یوسف فردی است که چهل سال اطرافیانش ، مواظب او بودند و حتی ازدواجش جهت مراقبتی تازه از او بود . بسیاری بید مجنون را در ژانر معنا گرا و مذهبی می دانند و این سئوال پیش می آید آیا اتفاقات دوران بی نایی یوسف اعتقادات مذهبی او را زیر سئوال می برد ؟
از نظر نگارنده نباید دوران بی نایی یوسف ، رقص او در بیمارستان ، عاشق شدن او ، پشت کردن او به تمام عقاید و منش گذشته و... را ، دوران سیاه زندگی او بدانیم .همانگونه که اگر خطایی را ازیک کودک 8 ساله ببینیم به حساب پلیدی او نخواهیم گذاشت.
ایـن قسمت از فیلم ، حکایت یک دوران تیره و تار دارد ، ولی نه برای یوسف ، بلکه برای اطرافیان او که از درک و فهم شرایط یوسف غافل بوده اند . و این نگاهی منطقی است به بید مجنون، و اگر بخواهیم ،عارفانه به نقد فیلم بپردازیم مسلما قصه اینگونه نخواهد بود. 

نگاهی دیگر به فیلم بید مجنون:


شاهکاری از مجید مجیدی

خلاصه و چکیده داستان

یوسف از سن ۸ سالگی بینایی خودش را از دست داده و از آن پس با تلاش همسرش توانسته فردی موفق باشد و تا آنجا که استاد دانشگاه شده و دانشجویان زیادی دارد.

برای درمان چشمانش به فرانسه می رود و پزشکان فرانسه با مطالعات بیشتر برروی او متوجه می شوند که چشمهایش به نور حساسیت نشان می دهند و این احتمال را می دهند که چشمهایش درمان شود.

یوسف در عالم نابینایی و تنهایی به عرفان عمیقی رسیده و همواره معشوقش خداست ،برای او می نویسد و با یاد معشوقش همیشه سرحال و شاد زندگی می کند.

در فرانسه با شخصی به نام آقا کریم آشنا و با او دوست می شود. کریم هم برای درمان به فرانسه آمده ولی پزشک به او گفته در صورت عمل جراحی حتما نابینا می شود ،کریم خودش نابینایی تدریجی بدون عمل را ترجیح داده است.

درست است که یوسف حس بینایی ندارد ،اما از بقیه حواسش خوب استفاده می کند ،گویا خدا یک نعمت را از او گرفته اما بقیه نعمتهایش را به طور تمام به او داده است.

یوسف بینایی اش را چند روز پس از عمل جراحی بدست می آورد و به ایران باز می گردد.

در هنگام ورود به ایران در فرودگاه تمامی افرادی را می بیند که مدت ها آنها را فقط از روی صدا و بوی عطرشان شناسایی می کرده است، به محض آنکه صدایی را می شنود شخص را شناسایی می کند.مادر ، همسرو دختر کوچکش ،دانشجویانش و دوستانش و تمام فامیل رابه راحتی شناسایی می کند.

به منزلش وارد می شود، حیاط زیبای منزلش ،دستگاه تایپ که همیشه همسرش شعرهای مولوی و نطق های سخنرانی اش را برایش تایپ می کرده می بیند ،بسیار آرام به همسرش نگاه می کند ،طوری که چگونه می تواند جواب ۳۵ سال زحمات همسر فداکارش را بدهد.!

همان روزهای اول در مترو جیب بری و دزدی شخصی را می بیند.روز بعد دختران و زنان آرایشکرده ......... و حتی هنگامی که دیر به منزل برمی گردد با لحنی تند با زنش صحبت می کند؟!

او می خواهد زندگی را از سر بگیرد ،او با بدست آوردن چشمانش خودش را می بیند و می بیند که این همه سال دیگران را می دیده و برای آنها زحمت کشیده است اما خودش چه ؟ هیچگاه خودش را ندیده و برای خودش زحمت نکشیده است .


می خواهد مانند بقیه مردم به فکر زیبایی و سرفرازی خودش باشد ،غافل از این که در میان آنان زیبا و سرفراز است.

با این تفکرات جدیدش ،همسرش همچنان وفاداری خودش را نشان می دهد و باز هم برای راحتی او ، او را ترک می کند و به کاشان می رود. مادر یوسف هم پس از تندخویی های یوسف منزل را با ناراحتی ترک می کند تا یوسف با معشوق جدیدش راحت تر زندگی کند.

یوسف این همه سال درعالمی دیگر زندگی می کرده است. اکنون با بینا شدنش به طور کامل تماسش را با دنیای قبل از بینایی قطع کرده است.دیگر نمی خواهد حتی از آن دوران چیزی باقی بماند .تمام زحماتشان، کتابهایی که او می گفته و همسرش می نوشته، همه را از اتاقش بیرون می ریزد ،او تمام این سالها اشتباه می کرده است .

چرا که این دنیا دنیای دیگریست! کتابها را آتش می زند، نوار هایش را از بین می برد و همه را خاکستر می کند.

همه چیز به جز یک کیف که معلوم نیست در آن چیست آتش می خورد و خاکستر می شود .

یوسف روی پله نشسته و به خاکستر شدن زحمات بیهوده ی چندین ساله اش نگاه می کند .

در کنار درب منزل نامه هایی افتاده است. یکی از آنها را باز می کند ،نامه از طرف آقا کریم است.

آقا کریم بینایی اش را دیگر از دست داده است و برای یوسف که نعمت بینایی را دارد می نویسد:

یوسف عزیزم ،نمی دانم تو اکنون در چه حال هستی!

دلم می خواهد تو از دیدنی های دنیا بگویی و من از نا دیدنی ها!.........

..................................

به طور آهسته همه چیز برای یوسف تیره و تاریک می شود ،

فریاد می زند ،......نه ....نه .... فریادی که می خواهد بگوید هنوز فرصت دیدنم را تمام نکن .....اما دیگر فرصت تمام شده..................

پزشکان می گویند چشمها به نور هیچ حساسیتی نشان نمی دهند و دیگر کاری نمی توان کرد.....

یوسف مجنون شده، دیوانه وار از ماشین پیاده می شود و در میان بزرگراه می خواهد بدود اما نمی داند کجا ؟، ترافیک سنگین ماشین ها در بزرگراه مانع حرکت او می شود و مرتب با ماشین ها بر خورد می کند و پس از ساعت ها حرکت در خیابانها به جای بسیار کثیف و لجن باری می رسد.می خواهد از آنجا بگریزد اما مرتبا به حصارها برخورد می کند.

صبح روز بعد خودش را در منزلش می بیند. همان منزلی که در آن همه چیز را خاکستر کرده بود ، به داخل حوض می رود و به دنبال کیفی می گردد که در میان آتش ها خاکستر نشد .

کیف را پیدا می کند ، آن را باز می کند ،در میان کتاب مثنوی نامه ای را می بیند که آن را در فرانسه در دوران نابینایی اش برای خدا نوشته بود .نامه را می خواند:

"خدایا بار دیگر به من فرصت زندگی ..................."

بغضش که از دیروز آرامش را از او گرفته بود می ترکد و گریه اش بلند می شود.

مورچه ای که دانه ای را به دوش دارد از کنار او عبور می کند.

مورچه ای که هرچه می برد بدان قانع است .چه در فرانسه روی پنجره ی رو به فضای سبز درختان و چه در منزلی که همه چیزش تبدیل به خاکستر شده است.


منابع:
1. وب سایت ایران اکتور.
2. نوشته های شخصی لیلا صادقی.
3. وب سایت سینما دات کام .
4. پندار.
5. مجله اینترنتی فصل نو .
6. یادداشت های امیر صادقی.
7. وب سایت گفتمان ایران .
8. خبرگزاری مهر.
9.www.aftabir.com
10.یادداشتی از علی رضا فریدی
11.روزنامه آسیا : شبنم همایونی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی